راز کلام پایانیست برای سرانجام همیشگی تابلوهای به خاک نشسته شاید اگر زبانی بود برایش میشد درانتهای جاری ... کرانه ناپدید ،افقهای ابدی ...راز ...
راز کلام پایانیست برای سرانجام همیشگی تابلوهای به خاک نشسته شاید اگر زبانی بود برایش میشد درانتهای جاری ... کرانه ناپدید ،افقهای ابدی ...راز ...
گهگاهی نسیمی میآمد وپرده آبی اتاق تکانی میخورد باران که زد پنجرها بسته شد چشمان آیینه خیره ماند به گلدان کوچک شمعدانی طفلکی دلش چقدر باران میخاست به خود که آمد باران شده بود...
ورهگذر تاابد راهی بود ومسافر جایی برای ماندن وایستگاهی برای ایستایی نداشت ،بود خیلی زیاد بود اما راهی که شد راه بی تابش میکرد وسوسه رسیدنها به ناکجاها بیشتر پاهایش خسته اما راهی شد وادمه داد ...این قصه اهالی زمین است در هر رنگ وشمایلی میمانیم به گمان خودمان اما هر لحظه در راهیم....
یکی گفت یکی نگاه کرد وخاموش موند یکی گفت گفت گفت ...اما بین این همه دهان وچشم خالی بود جای گوش کوچکی برای شنیدن....وقت نه کم نه زیاد...گوشی گاهی باید داشت ..باید شنید...هیس گاهی قشنگترین صدایی ست ...
بازی نگاهی بود برتقدیر نانوشته همیشه بن بستی که جاودانه مینمود وبی عبور ...راه را در هزارتوی هزار آن نمیشودهای ابدی پیمود...اما جز قطرات اشکی که ناگهان بر گونه تاریکی نشست یاری نیافت..واین همه عمری بود که رفت ورفت...
انگشت که باشی قضاوت راحته تو حاکمی وحکمت راحتتر انگشت که شدی ...میدونی همه حرفهارو خوب میدونی هرچی هستی هرچه شدی گاهی به آیینه نگاه کن...
دستها از نیرنگ پر ودلها سنگ سخت ،عینک بدبینی نیست وگرنه جهان سراسر سیاه میشد،سرش را دوباره چرخاند مسافر به خاکستری هم قانع بود ،عینک دودی را دوباره بر چشم گذاشت...رهگذر ی شد ...
پشت پلکهایش ترسی نهفته دراعماق فصلهای غریب پنهان بود باران که زد ...چشمهایش شکوفه زردی جوانه زد...از خود به خود لرزید .. شمعدانی اینبار رسم سفر را برهم زد....نفسی تازه کرد...نیایش را دوباره باور کرد...
گذشت امشب چون هرشب طلسم شده شاید آسمان قلبش اما چشمها هنوز لالایی های باغچه رو به باغ تهی را خوب یاد دارن...گرچه شاید نپرسد کسی حتی نگوید پناه شمعدانیهای کوچک باغچه لبخند را ازیاد نبرده اند..